|
fOoR mE
|
اوضاع بر وفق مراد نیس. اتفاقات اعصاب خورد کن و فکر مشغول کن زیاد میفته. منم که حساس... غصه همه چی تو این دنیا رو میخورم. حال و روز خوشی ندارم و به سختی شرایط موجود رو تحمل میکنم.
دلم میخواد این وضع افتضاح هر چه زودتر تموم بشه... چون واقعا" دیگه اعصابم نمیکشه. دیروز سعید رو دیدم... تو این روزای بد تنها وجود اونه که آرومم میکنه... حداقلش اینه که وقتی دارم باهاش حرف میزنم دیگه به هیچی فکر نمیکنم. یعنی دیگه هیچی برام مهم نیس. نمیدونم خودش تا چه حد میتونه اینو درک کنه. ولی همینو بگم که اگه نبود منم امیدی نداشتم واسه خوب شدن. خیلی دوس دارم به هیچی فکر نکنم. دوس دارم همه روزای بد تموم شه... کاش میشد... خیلی دلم گرفته... فقط خدا مونده برام که اگه بخواد همه چی درست میشه و اگه نخواد... و خدا نکنه که خدا چیزی رو نخواد. فقط اونه که میتونه کمکم کنه. خودش میدونه که از ته دل صداش زدم... خودش میدونه! [ یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 11:13 ] [ SaMiiiN ]
[ ]
استرررررررررررررررررررررررررس [ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 8:23 ] [ SaMiiiN ]
[ ]
حال و احوالم همچی تعریفی نیس. نه که خیلی بد باشم ولی زیادم خوب نیستم...
دیشب شدیدا" خورد تو ذوقم. چه فک میکنم چه میشود! اصن بابا بی خیال! البته اگه بی خیال اون بشم دیگه حرفی ندارم بزنم! بابا من چه کم حرف شدمممممممممممم...!!! نه خدایی توجه مینمویین چقد کم میام؟ اگه هم میام دو خط میتایپم و میرم؟ آیا این نشان دهنده ی اینه که همه چی آرومه؟ یا عمق فاجعه رو نشون میده؟ نه باوووو فاجعه نیس اطمینانا"! اگر از حال و احوال سعید خواهید دانستن، باید بگم که خوب و خوش و سلامت و لوس و بی مزه و اه اه اه ! انقد خودشو لوس میکنه، انقد خودشو لوس میکنه، اصن یه وضیه! بعد آدم دلش میخواد بووووووووووووق ( به دلیل اینکه بچه میاد رد میشه سانسور شد!) خلاصه اینکه به قول خودش: تا باد چنین بادا...!! والا...!! [ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 9:44 ] [ SaMiiiN ]
[ ]
این پست فقط جهت زدن حاضری است و فاقد هر گونه ارزش دیگری می باشد!!
[ یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 ] [ 11:44 ] [ SaMiiiN ]
[ ]
واخعا" نیمیدونم شی بگم! خعیلی پر رو شدم خودم میدونم! ولی خداییش سرم شلوغه. آدمم وقتی سرش شلوغ باشه دیگه حرفشم نیمیاد! الانم دیخا" اینجوریم! باشه باااااااااااو من پر روووووووووووووو
[ سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 ] [ 11:11 ] [ SaMiiiN ]
[ ]
امروز به شدت کسل آوره... از صبح که بیدار شدم حوصله هیچ کاریو نداشتم!
همشم خوابم میاد... یه کوشولو هم استرس دارم! اوه اوه! [ پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 ] [ 13:2 ] [ SaMiiiN ]
[ ]
بابا وبي خان چرا همچين نگا ميكني؟ خب فرصت نشد بيام بهاريه بزنم قربونت برم! از كريمي و رحيمي تو كه هي داره به ما ميرسه، اينبارم بزرگواري كن ببخشا! ماچ... ماچ... ماچ...! سال نو خودتم مبارك باشه عزيزم... ايشالا امسال همش بيام خاطره هاي خوجل موجل بنويسم كه تو هم خوجال باشي! آخي چه خوب بود تعطيلات! كاش تا آخر سال تعطيلات عيد بود! فقط اين حساسيت بهاريه زده بالا هي دم به ديقه عطسه و سرفه! ميخواستم يه ريزه درباره خودم بگم... البته فقط خوده خودم كه نه... به آدماي دوروبرم هم ربط داره. بعضي وقتا يه آدمايي به پستت ميخوره كه خواه ناخواه ميان و جزيي از زندگيت ميشن، و وقتي كه اين آدما باهات سازگار نباشن اونوقته كه رسما" اين ناسازگاري رو به زندگيت تعميم ميدن! حالا فك كن اين آدما تكليفشون با خودشون هم معلوم نباشه... ديگه واويلا به تو! يعني الان واويلا به من! ( نميخواي نخواه و اينام حرف نيس خدايي... خودتم ميدوني!) آقا من كاري ندارم اينا تكليفشون با خودشون معلوم نيست، شايد اصن اينجوري راحت ترن، ولي تكليف من يكي رو حضرت عباسي بايد روشن كنن! ( چقد خشن شدم يهو!) يه سري افرادي هست كه مثلا" يهو به هر دليل معلوم و نامعلومي ميان شروع ميكنن به لج كردن و سخنان يه جوري گفتن! هميشه اينجور وقتا دو حالت پيش پاي آدميست: يكي اينكه جواب نده و بي خيال شه، و ديگري اينكه جواب بده و پيگير شه ( كه البته حالت دوم خودش به دو شاخه تبديل ميشه كه دوتاشو بررسي خواهيم كرد!) اما در مواجه با افراد فوق الذكر آدم ميمونه چيكار كنه، اگه جواب ندي و بي خيال شي، برميگرده ميگه: از آدمايي كه اداي مظلوميت در ميارن خوشم نمياد... آدم بايد اعتماد به نفس داشته باشه، آدمايي كه اعتماد به نفس ندارن تنفر برانگيزن و جملات مشابهم! حالا اگه بخواي جواب بدي: باز دو حالت داره: يكي اينكه بخندي و بگي آره بابا تو راس ميگي و بزني به تيپ شوخي، و ديگري اينكه عصباني و ناراحت بشي و با الفاظ بد جواب بدي. ( البته جواب دادن در هر دو حالت اتهام جنگ افروزي رو براي من در پي داره!) حالا اگه بخندي و چرت بگي ميگه كه ديدي كم آوردي! ديدي من راس گفتم فلانه فلانه فلانه فلان! اگه بهت بربخوره و با عصبانيت جواب بدي كه ميگه: بي جنبه... همش دنبال دعوا كردني، آدم نميتونه دو كلمه باهات حرف بزنه! يعني ميخوام بگم كه در هر صورت ميشي مقصر نامبر وان قضيه! حالا پيدا كنيد پرتقال فروش كذايي و فلان شده ماجرا رو! تازه اگه افراد مذكور در دو سه پاراگراف بالاتر، خوددرگيري نداشته باشن باز ميشه يه جوري باهاشون كنار اومد... ولي اگه مدت زمان ثبات شخصيتيشون فقط دو ساعت باشه و يهو مهربون بشن يهو سگي بشن كه ديگه وا مصيبتا به اعصاب تو! آدم اگه بخواد ميتونه با هرجور آدمي بسازه و حتي اينجور افراد رو تحمل كنه... اما وقتيكه ميشه لذت برد چرا فقط تحمل؟ ته نوشت: منم با يه ماچ اس ام اسي به آرامش نميرسم، اينكه اين ماچ نشون ميده تو آرومي منو به آرامش ميرسونه... :-* [ دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 ] [ 10:14 ] [ SaMiiiN ]
[ ]
سلام سلام سلام وبی جونکم!
من شرمنده بوخودا که بهت سر نزدم. خیلی خیلی خیلی زیاد سرم شلوغه...! نزدیکای عیدم هست دیگه آدم وقت سر خاروندن هم نداره! تازه من هنوز خریدامم نکردم به جان تو! دلم می خواست یه شعری مطلبی چیزی درباره بهار بذارم که متاسفانه چیز خاصی پیدا نکردم به همین خاطر تصمیم گرفتم بهاریه ای رو که موسیو گلابی (کسایی که فیلتر شکن دارن میتونن ببینن!) واسه نوروز ۸۹ روی بلاگش گذاشته بود رو کش برم بیارم بذارم بخونین! البته اگه تو سیستمم پیداش کردم! چارشمبه سوری هم نزدیکه! البته ما خیلی بچه های مثبتی هستیم و اون شب میخوایم بشینیم پای شبکه ۳ و رنگو رو ببینیم! خداییش به دردسراش نمی ارزه! یعنی ایرانی جماعت بی جنبه س! سرش درد میکنه واسه سر خودش بلا آوردن... نمیفمم اصن چه کاریه! ته نوشت: حالا اگه وبلاگمو فیلتر نکردن بعدا" باز میام خدمتتون پست میزنم! [ دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390 ] [ 8:33 ] [ SaMiiiN ]
[ ]
یه هفته ای بود که همه چی رو گذاشته بودم کنار و حسابی به خودم استراحت دادم... خدایی خیلی جواب داد! از لحاظ روحی وووحشتتتنااااککککک ریکاوری شدم! از لحاظ جسمی هم که ۲ کیلو اضافه کرده بودم! یعنی یه همچین استراحتی بود!
هی داره حس عید بیشتر بهم منتقل میشه! تا دیر نشده برم خریدامو بکنم! میخوام مثه قدیما برم لباس نو بخرم بعد سر سفره عید بپوشم و عکس بگیرم!!! بوخودا انقده حس خوبیه... مثه بچگیا! اون وختا از همین کارا میکردیم که روحیه مون انقده خوب بود! دیگه اینکه بذا فک بکنم وبکم! دوباره میام می آپم! [ سه شنبه شانزدهم اسفند 1390 ] [ 10:32 ] [ SaMiiiN ]
[ ]
بي حس ِ بي حسم! نه از لحاظ احساسي... جسمم بي حس ِ بي حسه! بس كه هي ميخوابم! هر چقدر از لحاظ روحاني حالم زياد خوبه، همونقدر از لحاظ جسماني وضم خرابه! فك كنم بيماري چيزي داشته باشم! حالا وبي جون اگه فردا پست زدم كه هيچ، اگه نزدم بدان و آگاه باش كه حدسم درست از آب دراومده و يه چيزيمان شده! بعله! ديگه اينكه جونم بگه برات تموم روزگارم رو به صورت افقي ميگذرونم! خيلي از اين وضعيت راضي نيستم ولي دقيقا" نميدونم چطور ميتونم از شر اين حالت خلاص بشم! آهااااااااااااااااااااااا.... يه فكر خوووووووووووووب... من برم فكرمو عملي كنم! [ دوشنبه هشتم اسفند 1390 ] [ 10:9 ] [ SaMiiiN ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |